از غروب گذشته بود که خسته از کمپ برگشتیم. همان طور که وسایل را جمع و جور میکردم لباسها را هم توی ماشین لباس شویی میریختم تا وقتی که دور شستن تموم شد بتونم قبل از خواب لباسها رو روی بند آویزان کنم – به خاطر محیط زیست سعی میکنم در حد امکان از خشککن استفاده نکنم.
یکهو یادم آمد که چقدر خوبه که توی خونه ماشین لباس شویی دارم و چقدر از این یادآوری لذت بردم. یاد اون وقتها افتادم که توی خونه ماشین نداشتیم و از اتاق رختشویی کل آپارتمان استفاده میکردیم. باید چهار طبقه میرفتی پایین با کلی لباس و مایع لباس شویی. یک بار دیگه میرفتی تا لباسهای شسته شده رو بریزی توی خشک کن و یک دور دیگه هم بری و برشون داری. این همه رفت و آمد فقط برای یک بار لباس شستن بود که همه را هم باید سر ساعت انجام میدادی وگرنه یه همسایهی بی انصاف پیدا میشد که لباسهات را بریزه بیرون تا از ماشین استفاده کنه، وقتی بقیهی ماشینها پر بود. باید حواست میبود که همیشه به اندازه کافی سکه داشته باشی. خلاصه داستانی بود و چند ساعت از روز را درگیر یک کار پیش افتاده بودیم. دیگه وارد جزییات نشم که اگه یک همساییای سگ داشت کلی مو به لباسهات میچسبید یا بعضی لباسهات غیب میشد. همین یک دستگاه ساده که تو خونهی هر تازه عروس و دامادی پیدا میشه واسه ما یک آرزو بود. ولی نه اون تازه عروس و داماد و نه هیچ کدام از ماها که قبلا تجربهی زندگی در خانههای ارزان قیمت دانشجویی را نداشتیم باور نمیکردیم که داشتن یک ماشین لباس شویی توی خونه چقدر میتونه حس آرامش بده.
از این دست مثلها تو زندگی کم ندارم. ما زندگیمون را اینجا از صفر شروع کردیم، به معنای واقعی کلمه. روز اول فقط یک خونه خالی داشتیم با یکدونه تشک که از قبل آنلاین خریده بودم. غریب بودیم، راه و چاه خرید را بلد نبودیم، زبانمون خوب نبود و حرف زدن و فهمیدن لهجهها خودش کلی استرس داشت. اضافه بر اون، دانشجو بودیم با کلی درس و گرفتاری، حقوق خیلی کم دانشجویی، بدون ماشین و البته یک آپارتمان خیلی کوچیک که خودمون به زور توش جا میشدیم.
هر وسیله تازهای که به خونهمون میومد با خودش کلی لذت و خوشحالی میآورد. یکی از بهترینهاش وقتی بود که تلویزیون خریدیم. برای من که عاشق آشپزیام تک تک وسایل آشپزی که به مرور زمان گرفتم هر کدومش تا مدتها همراه با این جمله بود: وای چقدر خوبه الان میتونم فلان چیز رو هم درست کنم.
الان که به گذشته نگاه میکنم خیلی خوشحالم ازین که زندگی ساده باعث این همه خوشیهای کوچیکمون شد. قطعا موافق نداری نیستم اما این را مطمینم لذتی که از خرید بزرگ و کوچیک وسایل زندگی بردم خیلی بیشتر از این بود که همه چیز یک جا در اختیارم می بود. نداشتن اشتیاق به دست آوردن را با خودش داره و بهت انگیزه برای تلاش میده. ولی داشتن در گذشته صرف میشه و به نظرم این به خیلی از تجربههای دیگه ی زندگی قابل تعمیم است.






