کافه‌های دنج و هوگا

یکی از چیزهایی که در این‌جا توجهم را جلب می‌کرد ظاهر و دکور بعضی از کافه هاست. مبلمان‌های چوییِ کهنه و لنگه به لنگه٬ فضاهای شلوغ و پر از وسایل قدیمی و حتی اوراق. بعضا دیوارها کچ و رنگ هم ندارند و آجرها همین جور لخت و پیدایند. بیشتر حس می‌کنی در خانه‌ی یک مادربزرگ هستی تا یک کافه. اتاقی دنج که پر از سر و صدا است گاه موزیک ملایم می‌شنوی و همیشه یک تخته سیاه بزرگ روی دیوار است که مِنو رستوران با کچ رویش نوشته شده و به روز می‌شود.

Cafe Stella

اول‌ها ارتباط برقرار کردن با این دکور برایم سخت بود. عادت داشتم به میز و صندلی‌های فلزی و شیشه‌ای و فضاهای پلاستیکی و رنگارنگ و پر نور. برایم عجیب بود که چرا به سر وضع ساختمان و دکورها نمی‌رسند و چرا از وسایل شیک و نو برای جلب مشتری استفاده نمی کنند. البته این ویژگی شامل حال کافه و رستوران‌های زنجیره ای نمی‌شود.

مقاله‌ای می‌خواندم درباره‌ی مفهوم دانمارکی hygge (هوگا) که هدفش «زیباتر کردن خانه‌ها و شاد‌ کردن مردم» است. واژه‌ی دانمارکی وگا در زبان انگلیسی به cosiness  به معنای جای دنج و نرم و راحت ترجمه می‌شود. اما بنا به ادعای نویسنده هوگا چیزی بیش از یک لغت است و در واقع بخشی از فرهنگ دانمارکی است که باعث شده مردم این کشور در میان یکی از شادترین مردمان دنیا قرار بگیرند. نشستن کنار آتش شومینه در شب‌های سرد زمستان٬ پوشیدن لباس پشمی٬ نوشیدن اندکی شراب و احتمالا نوازش سگ و قطعا چند شمع روشن در دور و بر خانه؛ این‌ها چیزهاییست که تداعی کننده‌ی هوگا است. دور هم بودن اعضای خانواده٬ خوردن شیرینی‌های خانگی٬ تماشای تلویزیون زیر لحاف٬ و نوشیدن چای در ظروف چینی این‌ها هم مثال‌هایی دیگر از هوگا است. و یا هوگا می‌تواند جمع شدن دوستان یا اقوام در خانه برای صرف یک غذای خانگی در نور ملایم باشد یا دراز کشیدن و مطالعه‌ی یک کتاب.

در دانمارک سرما و زمستان طولانی و کوتاه بودن طول روز باعث می‌شود مردم بخش زیادی از وقت خود را در خانه بگذرانند. برای همین است که فضای خانه و سرگرم شدن در آن اهمیت زیادی پیدا می‌کند. آن‌ها سعی می‌کنند فضاهای خالی خانه را کم کنند٬ از نور گرم و ملایم استفاده کنند تا محیط دنج و راحتی فراهم آید. این خرد دانمارکی که می‌گوید داشتن زندگی آرام و سپری کردن اوقات فراغت در کنار دوستان و اقوام همراه با نوشیدن قهوه و کیک و آبجو برای سلامت روح مفید است کم‌کم دارد در اروپا و آمریکا برای خودش جا باز می‌کند. تاکید این فلسفه بر مهربان بودن با خود و در پی آن مهربانی با دیگران است و از طرف دیگر مخالف تنبیه خویشتن است. یعنی دانمارکی‌ها به طور مثال پرخوری نمی‌کنند و از آن طرف هم رژیم های سخت نمی‌گیرند (مثل خیلی از ما بعد از عید نوروز). البته شبیه این فرهنگ در بین آلمانی‌ها هم هست که Gemutlichkeit نامیده می‌شود به معنی خوب بودن (wellbeing). البته دانمارکی‌های قدیمی عقیده دارند که تاکید هوگا بر دور هم بودن افراد است نه تنهایی جلوی تلویزیون نشستن و خوراکی خوردن! آیا چیزی مشابه هوگا در فرهنگ ایرانی سراغ دارید؟

بهترین دوران زندگی؟

از وقتی به این جا آمده ام روزهایم فرق زیادی با گذشته کرده است. درس و تحقیق از یک طرف و هماهنگ شدن با زندگی در اینجا از طرفی دیگر چنان فضای فکریم را به خود مشغول کرده است که به ندرت گریزی به گذشته می‌زنم٫ هر چند پیوند با گذشته نیاز به هم قطاران خودش را هم دارد (یاران نیک روزگار که در سرزمین مادری جایشان گذاشتم).

امروز بعد از مدت ها رمانی به دست گرفتم. گاهی تنها درمانِ بعضی از حال-بدی هایم غوطه ور شدن در فضای یک داستان طولانی و خوش نقل است. «کافکا در کرانه» موراکامی را در کافه شروع کردم. دو فصلش را که خواندم بر این شدم که لپ تاپ را روشن کنم و این متن را بنویسم. دنیای پسر ۱۵ ساله ی داستان یکهو مرا برد به حال و هوای نوجوانی خودم. چه روزگار شیرینی بود.

اما سوالی که فکرم را مشغول کرد این است که چه دوره ای از زندگی٬ بهترین دوران عمرمان بوده است؟ (البته تا اینجای عمرمان!)

به گمانم برای من نوجوانی باشد؛ از آغاز دبیرستان تا کمی قبل از بیست سالگی. چرا آن دوران این قدر برایم برجسته است؟

شاید چون دوران بسیار پر رمز و رازی بود. خودم دنیایی را برای خودم ساخته و پرداخته بودم با فلسفه‌ها و افکار من در آوردی. قوانینش را به دلخواه خودم تغییر می‌دادم. زندگی مثل قاره جدیدی بود و من هم کاشفی تازه کار. هر آن چیز جدیدی که کشف می‌کردم به نام من ثبت می شد (و چقدر کیف می‌کردم!) مثلا فلسفه اپیکوری!! غرق بودم در خیال و اوهام و اندیشه. از خواندن نظریات ناب در کتاب‌ها یا دیدنشان در فیلم‌ها سخت به وجد می‌آمدم و تا مدت‌ها با آن افکار زندگی می‌کردم. من پادشاه سیاره‌ام بودم و هر آن طور می‌خواستم فرمان روایی می کردم. و البته خودم هم تنها فرمانبرش بودم! دیگران اما فقط بودند و بودنشان (در بیشتر موارد) مستقل از ماهیت من بود.

و می توانی حدس بزنی چقدر همه چیز نو بود. من یک تازه آدمْ بزرگ بودم که فکر می‌کرد خیلی می‌داند و خیلی می‌فهمد٫ خیلی بهتر از خیلی بزرگتر‌ها می‌فهمد. سبد من خالی بود و با وسواس و دقت پر می‌شد. اما سبد آدم بزرگ ها چیزهای دوست نداشتنی دیگری هم داشت. شکست‌ها٫ ترس‌ها٫ اندوه‌ها و کهنگی‌ها. سبد من اما باکره بود.

چه افکار بلند پروازانه‌ای که نداشتم. خیلی به خودم٬ آدم‌ها و آینده امیدوارم بودم. حتی اندکی ناامیدی در وجودم نبود. و چون هنوز رگه‌های پرسشگری کودکانه م همراهم بود هر تجربه‌ای را با هیجان و عقل نو رسیده به دقت تجزیه و تحلیل می‌کردم. همه چیز هنوز بچه‌گانه لذت بخش بود.

 اما اوضاع کم کم و به آرامی عوض شد خصوصا بعد از آن که وارد دانشگاه شدم. آن جا «من» اهمیت کمتری داشت و حالا قوانین دیگران تعیین کننده بود. نگاه دیگران اهمیتی بالاتر از نگاه من پیدا می‌کرد. اگر خلاصه بگویم زندگی در دنیای آدم بزرگ ها تا آن جایی پیش می‌رود که حتی می‌تواند تعیین کند «من» چطور بیندیشم و ایدیلوژیم چه باشد. دنیایی که بیش از کنجکاوی و خودآموزی تقلید کورکورانه است که مبادا از دور رقابت عقب بیفتی. نقل در این باره مفصل است پس بهتر است کوتاهش کنم و به وقتش بیشتر به آن بپردازم.

خلاصه شاید این‌ها بود آن دلایلی که به گمان من نوجوانی دوران طلایی زندگی من شد. بهترین زمان برای کشف صادقانه خودم و پیرامونم. عزیزی می‌گفت شاید دلیلش این است که در نوجوانی فرد هیچ مسئولیتی ندارد و برای همین تنها نیستی و هستیش و اولویت زندگیش خودش است و بس و رها و آزاد از هر دغدغه‌ای زندگی می‌کند.

برای شما چطور؟ بهترین دوره زندگیتان کی بوده و چرا؟

تهی از خویش

دستهایم تهی از روز است ، چشمهایم تهی از شبنم
و تو در تیرگی قلعه ی شب در دور ، تهی از خویشی
تهی از خویشی و تهی از من

آفتابی که در این دشت به ما بوسه نواخت
گم شده ، گم شده در پسِ دیوار غروب
دستهایم تهی از روز است ، چشمهایم تهی از شبنم

آسمانی که در این دشت به ما باران ریخت
رخت بر بسته و رفته است غریب
آسمانی که به ما باران ریخت ، آسمانی که به ما باران ریخت

دستهایم تهی از روز است ، چشمهایم تهی از شبنم
و تو در تیرگی قلعه ی شب در دور ، تهی از خویشی
تهی از خویشی و تهی از من

این آهنگ فوق العاده زیبا «دور» نام دارد با صدای محمد نوری. متاسفانه شاعرش را نمی دانم کیه! اگر کسی می‌داند لطفا معرفی کنه.

عجیب نیست آدم دلش برای خودش تنگ شود؟! با گوش دادن دوباره به این آهنگ که روزگاری هزاران بار شنیده بودمش یکباره دلم تنگ شد. برای اتاقم، میز و لپ تاپم، موسیقی هایی که گوش می دادم و خودم. خودم و افکارم. فرازها و نشیب هایی که پیمودم، اشکها و لبخندهایم، تب و تاب‌های عاشقانه‌م. لحظه لحظه‌ی آن دوران! اما از همه‌ی آن‌ها فقط یک تصویر باقی مانده که گویی حتی فاصله‌م با آن خاطرات از این‌جا تا ایران است!

نمی‌دانم از چه زمان ارتباطم با گذشته قطع شد وقتی از جغرافیایش خارج شدم یا وقتی ازدواج کردم. اما خوب یا بد، دنیایی که خاطرات و گذشته‌اش پاک شود برایم ترسناک است!

چه می شود کرد با زندگی، وقتی جا می‌گذاری و می‌روی؟ چه می‌شود کرد با زمان وقتی از چنگت می‌گیرد آن چه گذشته است را؟ چه می‌شود کرد با از دست دادن‌ها؟ با  آن چه و آن که بود و حالا دیگر نیست؟

تسلی من در مواجهه با چنین رنج‌هایی اغلب این بوده است: به روی خودت نیاور. پیش برو و پشت سر بگذار. آرام و بی تفاوت. انگار که نه انگار! بیاندیش که شاید همه‌ی آن روز‌ها را در خواب دیده‌ای، گویی خواب بوده‌ای. کم کم از یادت خواهد رفت و دردش آرام می‌گیرد. کمتر دلت تنگ خواهد شد وقتی اسیر گذشته نباشی. می‌گذرد. همین «اکنون» هم خود گذشته می‌شود و تو باز به روی خودت نخواهی آورد!!

تا به امروز که این متن را می‌نویسم این روش تسلی بخش بوده اما از عوارض جانبی و بلند مدتش اطلاعات کافی در دست نیست!
فعلن ابن الوقت باشید!🙂

سرخ باش

یادم است چه روزی بود اولین بار که بیرون از خانه دامن پوشیدم. چه قدر حس ناشناخته ای بود اینکه باد به پوست پاهایم میخورد؛ برای کسی که بیش از دو دهه از زندگیش از سر تا به پا پوشیده بوده است. شاید مسئله پیش پا افتاده ای به نظر برسد ولی نبود. من حتی خجالت می کشیدم که به خارجی ها بگویم «وای نمیدانی چه حسی دارد» چون مطمئن بودم اصلا نمی دانند از چه حرف می زنم. اما آن چه ذهنم  را درگیر کرده بود زمان چنین تجربه هایی بود. چرا همه عمرمان از چنین تجربه های ساده ای در زندگی محروم هستیم٬ این ها مال دوران کودکی است! ابتدایی ترین تجربه های زندگی یک فرد است.
خلاصه روز جالبی بود: به دانشگاه رفتم دامن پایم بود٬ لباس هایم رنگی بود٬ ناخن هایم لاک داشت٬ و صورتم آرایش. منتظر بودم که مردی یا زنی سر تا پا سیاه پوش راهم را سد کند و بگوید که اجازه ورود به دانشگاه را ندارم! اما خبری نشد! هیچ کس جلویم را نگرفت و نگفت حق ندارم آن چه می خواهم باشم. من آن روز خودم بودم! بالاخره انتخاب من به رسمیت شناخته شد! هوووورااااا

کاش می شد همه زنان فقط یک روز از عمرشان را به خودشان اجازه می دادند که چنین تجربه ای را داشته باشند و بعد خودشان انتخاب کنند و تصمیم بگیرند که آیا معصومیتشان از دست رفته است یا نه.

شاید بگویی این ها مسایل پیش پا افتاده ایست. شاید حق با تو باشد. اما دنیای سیاه و سفید دنیای بی رنگی است. من دلم میخواهد رنگ بپاشم به زندگی٬ دلم آوازی نو می خواهد.

 این متن را از آن روز لا به لای نوشته هایم پیدا کردم:

بوسه های باد برساق پای از میان پیچ و تاب دامنت 

بوسه های آفتاب بر شانه هایت

بوسه ی باران بر دوش و گردنت

بوسه در خیابان، 

در زیر درخت بلوط، در جوار غازهای وحشی

ترکیب غیرممکن پیراهن، کتاب و دانشکده

رنگ و رنگ، دوچرخه و موی به رقص در آمده

برای اولین بار است در دهه ی دوم زندگی.

در کتاب های تاریخ دنبال من نگرد 

فاصله من از شما جغرافیایی است

من که نیمی از بودن ها را تجربه نکرده ام.

اینک بوسه هایی قرمز بر سرانگشتان

بدون جریمه بدون تنبیه!

و این است آخرین راز شاد زیستن

آنگونه که خواستن زیستن!

بین سیاه و سفید من میگویم

سرخ باش سرخ! 

red signed

اولین ها …

وقتی سفر می کنی و زندگی جدیدی را آغاز می کنی کلی از «اولین ها» داری، شبیه وقتی که ازدواج می کنی.

اولین شبی را که «تنها» در آمریکا اقامت کردم در خوابگاه محقر دانشگاه بود خالی از همه چیز در طبقه پنجم. شبی که کاملا تک و تنها به سر بردم. هیچ چیزی همراه نداشتم نه کامپیوتر، نه تلفن و نه حتی آهنگ و موسیقی؛ شارژ موبایلم تمام شده بود و من حتی تبدیل برق هم نداشتم. اما اصلا غم انگیز نبود. فقط بود٬ مثل شبی از تمام شبها. فردایش در اولین صبح کنار پنجره اتاقم ایستادم رو به منظره ی زلال و شفاف بیرون ( این یکی از ویژگی های آمریکاست! هوای سالم). پرچم آمریکا در اهتزاز بود. آن جا بود که واقعا باور کردم دیگر از ایران خبری نیست.

اولین کلاس درسم. استادم اهل کره بود و من تقریبا چیزی از حرف هایش را نمی فهمیدم از بس که لهجه اش عجیب بود. به سبک احمقانه ای دانشجویان لیسانس، ارشد و دکترا با هم سر یک کلاس بودند و از آنجایی که من خیلی از حرف هایش را نمی فهمیدم مطمئن بودم که بقیه هم چیزی نمی فهمند! همه در سکوت مطلق سر کلاس نشسته بودند و کسی سوالی نمی پرسید. برای همین اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که آمریکایی ها هم مثل ما ( در امر سوال پرسیدن) چقدر اعتماد به نفسشان پایین است! البته درستی قضاوتم رو موکول میکنم به زمانی که نمرات پایان ترم آمد!

اولین خانه ای که گرفتم. با یک زن و شوهر ویتنامی یک خانه دو خوابه را شریک شدم. بماند که چقدر برای پیدا کردن خانه بدبختی کشیدم . بالاخره به محض پیدا کردن آن جا رضایت دادم. چشمم کور شده بود و نمی دید. قبل از این که به بقیه داستان بپردازم بگویم که چون در این جا همه مردمی از همه فرهنگی زندگی می کنند یاد میگیری که تعریفت از بعضی مسائل باید کالیبره شود. یکی از آن ها نظافت است! یادم است قبل از آمدن زمانی که داشتم فرم پیدا کردن هم خانه را پر می کردم ابتدا خودم را “خیلی تمیز” معرفی کردم اما بعد که کلاهم رو قاضی کردم دیدم دیگه خلی نه! من فقط “تمیز” هستم! بعد که آمدم اینجا و دنبال خانه می گشتم دیدم خیر٬ بنده از خیلی تمیز هم آن ورترم، برای این ها نوعی وسواسی محسوب می شوم!!

خلاصه، با در نظر گرفتن این که کلی دنبال خانه گشته بودم و جای مناسبی پیدا نکرده بودم و ظاهر آن خانه هم تمیز بود معامله خوبی به نظر رسید! خانه ای چوبی و قدیمی که به مضخرفی خانه های اجاره ای شمال بود! البته ظاهرا این مشکل از آمریکاست که هم خانه هایش زیاد عمر می کند و هم چوبی هستند. در ساختمان سازی اینجا اصلا به اندازه ما از مواد و مصالح استفاده نمی شود و شهرسازی این جا بسیار ساده و کم تجمل است. مثلا به جای تیرهای سیمانی سنگین و عظیم از تیرهای چوبی نازک و حتی جلا نخورده استفاده می کنند. یا مثل ما پیاده روها این قدر جدول سیمانی و جوی عمیق و بالا و پایین ندارد. مجددن٬ همه چیز به طرز استرس آوری به سطح زمین نزدیک است! از بلوک های جدولی رنگارنگ ما هم اینجا خبری نیست!! نمای عمده ساختمان ها و حتی فضاهای شهری از آجر و سیمان است تا سنگ های گرانیت گران قیمت که با گرما و سرما می ترکد! به هر حال این یک اصل آمریکایی است که هر چیزی ساخته می شود تا بسیار عمر کند. از بحث های تخصصی شهرسازی بگذریم!

در آن خانه ی کثیف اقامت گزیدم و اندکی بعد مفتخر به آشنایی با بقیه اهل خانه شدم. سوسک های آشپزخانه و باقی جانوران ریز! دايما استرس داشتم که مبادا این موذی های ریز وارد مواد غذایی م که با این همه بدبختی از ایران تا این جا کشانده بودم بشوند. شب سوم بود که توی چمدانم یکی از همین موذی ها را دیدم و نگو!!! برای اولین بار بعد از این سفربود که زدم زیر گریه! به حال خودم وغنایم از آب گذشته ام! که آخر این چه خبطی بود که کردم؟ “خانه و زندگی دسته گلم را ول کردم بیایم آمریکا؟! فکر کردم چه خبر باشد! حال ببین کجام! آمده م توی این خوک دونی! تازه توی خونه حبس هم شده م.” یکی از توصیه هایی که در بدو ورودم به این شهر شد این بود که بعد از تاریک شدن هوا بیرون نروم و اگر رفتم تا قبل از ۹ به خانه بر گردم!! خنده دار است نه؟! من که در ایران تازه ساعت 11 شب می رفتم دوچرخه سواری یا با مترو برمی گشتم خانه حالا انگار که در زندان حبس شده باشم.
از شدت خشم توی اتاقم راه می رفتم و اشک می ریختم. آن شب را هم در آن خوک دونی (نقل قول از زمان نگارش) به سر بردم تا از فردا صبحش دنبال جای بهتری بگردم. به زیارت خوک دونی های دیگر- که در رسیدن به معنی واقعی کلمه هیچ کوتاهی نکرده بودند- رسیدم! به این ترتیب پس از گشتن بسیار و با توجه به این که کلاسهایم هم شروع شده بود مجبور شدم دست دوستی به سوی موذی ها دراز کنم و مشکلاتم را با ایشان دوستانه حل کنم. حتی از خودم پرسیدم چرا من باید از این ها بدم بیاید مگر اینها مخلوقات خدا نیستند!!

روایت زندگی ام با زوج ویتنامی خود حدیث مفصلی هست که بعدا به سراغش خواهم رفت.

برخورد نزدیک از نوع سنتی؛ ویرجینیا

از نیویورک با تمام ندیده هایش که روزها بلکه ماه ها وقت می طلبد خداحافظی کردم و عازم شهر مقصد شدم. مسیر را با اتوبوس رفتم. وقتی برای اولین بار وارد آمریکا می‌شوی اهل هر کجا که باشی چیزی که  بیش از همه توجهت را جلب می کند فاصله های زیاد ساختمان ها و بنا ها از هم است و همچنین پارکینگ های خیلی بزرگ. خلاصه این همه فضا آدم را می گیرد! خانه ها بدون هیچ حصار و دیواری و بدون هیچ پلکانی در سطح زمین ساخته می‌شود. این که مرز بین اندرونی و خیابان فقط یک در است حس نا امنی به من می داد. چیز عجیب دیگر این بود که  رودها و آبگیرها بسیار لب به لب زمین بود و حاشیه خیابان ها جدول کشی نشده بود!

چند روز اول را تا خانه ای برای اجاره پیدا کنم مهمان یک خانواده آمریکایی شدم. من اولین مهمانشان نبودم. قبلا هم چند بار به دانشجویان تازه وارد  خارجی مثل من اسکان داده بودند اما اولین مهمان ایرانیشان بودم. خانم و آقایی حدودا شصت ساله، بسیار مهربان و کنجکاو. اولین برخوردمان بسیار گرم و صمیمی بود و من اصلا احساس غریبگی با ایشان نمی کردم. قبل از این فکر نمی کردم روزی بتوانم این قدر راحت مهمان یک خارجی که هیچ وقت نمی شناختم بشوم. خانه شان را نشانم دادند و اتاق و حمامی را در اختیارم گذاشتند و بعد به مهمان خانه رفتیم. کمی از خودشان برایم گفتند و سوال های زیادی هم ازم پرسیدند؛ راجع به ایران، آب و هوایش، ماجراهای سفرم، تحصیلات و خانواده‌م. در عین حال کاملا مراقب بودند که وارد مسائل خصوصی نشوند.

خانه‌شان دکوراسیون آمریکایی داشت، شلوغ و پر از وسایل تزئینی به در و دیوار با چندین اتاق تو در تو و بدون سالن.  هر روز من را به دانشگاه می رساندند و به دنبالم می آمدند. یکبار به جایی دعوت داشتند و من در خانه‌شان تنها ماندم. برایم جالب بود که این قدر راحت به یک غریبه  اعتماد می‌کنند شاید چون دانشجو بودم.

از دعا خواندن قبل از غذا و هر یکشنبه به کلیسا رفتن دانستم که خانواده مذهبی هستند. هر چند اصلا فکرش را نمی کردم که با این همه آدم  مذهبی در آمریکا روبه رو شوم! عموما ساکنین شرقی و جنوبی امریکا مردمان مذهبی و سنتی تری هستند و این از بافت شهرهایشان هم پیداست که در هر کوچه اش یک کلیسا است! بعدتر با انجمن بزرگ و فعال مسیحیان آن جا آشنا شدم. البته باید بگویم که آن ها همیشه با احترام نسبت به دیگران و عقایدشان رفتار می کنند.

Photo1771

فصل اول: برخورد نزدیک از نوع مدرن؛ نیویورک

پیش از هر چیز بگویم که نیویورک خیلی با آنچه از این شهر در تخیل داشتم فرق میکرد، کثیف بود با آپارتمان های قدیمی. همسر پسر عمه دختر جوان آمریکایی اهل شمال بود که تا به حال ندیده بودمش. قبل از آن همه اش فکر میکردم که چطور باید با او ارتباط برقرار کنم اما او آن قدر گشاده رو بود که فقط کافی بود خودم باشم. در بدو ورود از خانه ی کوچکشان جا خوردم، هر چند بعد که خودم دنبال خانه گشتم کاملن نظرم عوض شد از بس که آپارتمان ها در این جا کوچک است!

نیویورک، شنیدن این اسم من را می برد به سالهای دبیرستان، دورانی که به داستان نویسی علاقه مند شده بودم و انگلیسی یاد میگرفتم و عاشق هر دو این ها بود و یک چیز در هر دوشان بسیار تکرار می شد، نیویورک. شهری پر از هنر، رمز و راز و زندگی. حتی تصور زندگی در آن برایم الهام نوشتن بود.

خیابان های منظم و موازی که با عدد نام گذاری شده، آسمان خراش های بسیار و بلند که آفتاب را از این شهر دزدیده است، زیر زمین هایی با نرده های سیاه و سطل بزرگ استوانه ای زباله و مردمی که در حاشیه خیابانها در تکاپو هستند. ساختمان هایی با طرح های ساده و پنجره های کوچک مستطیلی که با چند پله به در اصلی ساختمان می رسی. دری بسته شده بر روی تمام کنجکاویت که درون این ساختار ساده چه زیبایی هایی پنهان شده است.

درهای ساده ای در کوچه های فرعی که به یک بار یا کافه نیمه روشن باز میشود با قفسه ای از پوستر و کتاب و یا یک تئاتر کوچک در زیرزمینش.

بیشتر آن سه روز اقامتم را با سوزان گذراندم. در شهر قدم زدیم و بسیار زیاد گپ زدیم. او از خودش برایم گفت. این که به خاطر داشتن دوستانی فلسطینی و بلژیکی به مطالعه این دو کشور علاقه مند میشود. ابتدا به بلژیک میرود و بعد از یک سال کار از آنجا به بیروت میرود تا مطالعات فلسطین بخواند. هر چند بعد از برگشت به آمریکا نتوانسته کار مرتبط با رشته تحصیلی اش پیدا وعاقبت تصمیم گرفت تا در رشته جدیدی درس بخواند!

در منتهن چرخ زدیم و بحث های سیاسی و خاور میانه کردیم. به high road رفتیم و از مذهب، اسلام، مسیحیت و عشق گفتیم. به محله ی چینی ها و ایتالیایی ها -که پر از رستوران های دوست داشتنی بود- رفتیم و درباره رسوم و سنت ها و مادربزرگ هایمان گفتیم. او برایم تعریف کرد که آنها در کودکی فقط کارتن و فیلم های آمریکایی میدند و هیچ وقت کارتن های ژاپنی و اروپای شرقی نمیدیند! خلاصه پت و مت را نمی شناخت! در یک رستوران تایلندی نهار خوردیم و درباره روابط زن و مرد، تعهد و خیانت بحث کردیم.

 آخر دست به یک کافه کم نور با شیرینی هایی که به اندازه ظاهر هوس انگیزشان خوش مزه نبودند رفتیم (بعدها فهمیدم کلا شیرینی های اینجا به خوشمزگی ایران نیستند). آن جا پاتوق نویسنده ها و روشنفکرها بوده، یک جایی نزدیک دانشگاه کلمبیا که اگه گذرم دوباره به نیویورک بیفتد حتمن چند ساعتی را درش وقت میگذارنم و مینویسم. اینجا هم جدی ترین بحث های روشنفکرانه را کردیم! و من با ذهنیت یک جوان آمریکایی که بهتر است مدرن یا نواندیش بخوانمش آشنا شدم. که می داند اسراییل امروز فلسطین دیروز است. کسی که منتقد سیاست های کشور خودش هست٫ که خیلی کار میکند، مالیات زیادی می دهد و از وضع اقتصادی ناراضی است. مردم کشورش از نظر سطح آگاهی پایین تر از اروپایی ها میداند و آن چیزی را که من » فرهنگ نفع جمعی جامعه» می نامم را شایسته جامعه خودش نمی داند و علت رعایت بسیار مسایل فرهنگی (مثلا جمع کردن فضولات سگ هاشان در خیابان) را آموزش مکرر در مدارس می داند. اعتقاد دارد آمریکایی ها یک صفت بارز دارند و آن هم این است که خیلی کار میکنند. یک دختری مسیحی زاده که با پسری مسلمان ازدواج کرده و دولتش رامقصر بسیاری از مشکلات دنیا میداند و همچنین بسیار مهمان نواز است.

اولین برخورد من با یک جوان نو اندیش آمریکایی پنجره ای واقع گرایانه تر به سوی سرزمین که مقابلم بود باز کرد. اینکه فرهنگ آمریکایی ها آن چیزی نیست که در هالیوود نمایش داده می شود.

این را هم بگویم که او به عنوان میزبان همه ی حساب ها را پرداخت کرد و هیچ اصرار و التماس و قهر من به خرجش نرفت! اینجا بود که فهمیدم وقتی می گوید نه یعنی نه! تعارف معادل انگیسی ندارد! بله، فرصت مغتنمی بود خصوصا برای تقویت زبان انگلیسی.

در فضای هیچ

نمی‌دانم شروع فصل جدید زندگیم از کجاست، خروج از ایران یا ورود به آمریکا. برای همین از زمان بی هویت شروع می‌کنم، آنجا که بر فراز کره زمین و بسیار بالاتر از ابرها شناور بودم. جایی که به هیچ کس تعلق نداشت اولین برخورد من با معنای تعلق بود. در فضای هیچ گرفتار شده بودم. در ساعت‌های اول پرواز هیچ احساسی نداشتم. از مادر، پدر و برادرانم طوری خداحافظی کردم که انگار به یک مسافرت چند روزه می‌روم. ولی الان اعتراف می‌کنم خداحافظی بسیار بدی کردم. همه را خیلی کوتاه بغل کردم و برای اینکه اشکم را نبینند یا اشکشان را در نیاورم سریع رفتم توی صف مسافرین تا بغضم را نبینند و حتی برای آخرین بار هم سر نچرخاندم که ببینمشان! ولی الان حسرت دوباره در آغوش گرفتنشان را دارم. به هر حال…

 این اولین سفری بود که به تنهایی می‌رفتم. می‌توانم بگویم اولین بار بود که به معنای واقعی دور از خانه زندگی می‌کردم.  در طول پرواز فقط توجهم به آدم های دور و برم بود که هم برایم بسیار بیگانه بودند و هم همنوع خودم بودند. اما بعد از بیست ساعت پرواز تنها حسی که برایم باقی ماند این بود که درون جعبه ای گیر کرده‌ام و هیچ راه خروجی هم نیست، ساعت ها بود با کسی حرف نزده بودم و ناگهان: «کسی را جایی جا گذاشته‌ام!» به نقشه پرواز نگاه می‌کردم آخرین خشکی اروپا را هم رد کرده بودیم و بر فراز اقیانوس اطلس بودیم.

«خیلی دور شدیم، نه نگه دارین خواهش می‌کنم، الان نیمی از روز گذشته و من حتی صدایش را نشنیده‌ام، می‌خوام ببینمش دلم براش تنگ شده!»

بقیه ساعت‌های لعنتی را در فاصله بین پنجره دستشویی و صندلی‌ام کنار دختر لال مانی گرفته‌ای از کشوری روس تبار گذراندم و به صدای تپش قلبم و زوزه ی این زندان سرد و تاریک گوش دادم.

بالاخره رسیدیم. آمریکا بود. اصلا حواسم نبود این جا همان جایی‌ست که بیش از یک سال با کلی امید درگیر مقدمات سفرش بودم. بدون این‌ که فکری در سرم باشد متعجانه به بقیه مسافران نگاه می‌کردم که چقدر صبورانه یک ساعت منتظر نشسته بودند تا خروجی هواپیما باز شود. نگویم صبورانه بگویم انگار نه انگار! در حالی‌که من دیگر صبرم سر آمده بود، کم مانده بود اعتراضات هواپیمایی راه بیندازم!

بالاخره تمام شد، بعد از آن همه استرس‌ها و مشکلات و اتفاق های عجیبی که برای من و رفیق سفر غربتم، روی داد همه چیز به خیر گذشت و پا به خاک آمریکا گذاشتم. حال من بودم و مردمانی زبان نفهم! همان جا بود که اولین ،… اسمش را بگذارم مثلا «فرار از قانون» در آمریکا را تجربه‌ی کردم. از یکی از پرسنل فرودگاه که داشت گاری دستی جابه‌جا می‌کرد پرسیدم از کجا می‌توانم یکی از این گاری‌ها را کرایه کنم که دیدم نگاهی به دور و برش انداخت، بعد یکی از آن‌ها را برای من گذاشت و رفت.

گیج پیدا کردن مترو بودم که به محل قرارم با پسر عمه‌ برسم که عاقبت با بدبختی پیدا شدم و چشمم به جمال نیویورک روشن شد. هیچ چیزش به تصور من نمی‌رفت. آن‌جا بودم که به خودم گفتم عجب غلطی کردم. «من اینجا چه میکنم. وسط این آدم های زبان نفهم. کی حال دارد از حالا به بعد انگلیسی بلغور کند. قربان سر ایران و مردمش برم من نخواستم. می‌خوام برگردم. مامان و بابا و دوستام رو ول کردم تک و تنها آمدم اینجا چیکار کنم.» باور دارم اگر راه برگشتی بود درنگ نمی‌کردم و خودم را می انداختم تو هواپیمایی که با آن آمده بودم، بعدش خودم رو میزدم به بی‌خیالی تا برسم ایران و بعد بنشینم زار زار گریه کنم که چه غلطی بود کردم و چرا برگشتم. البته ناگفته نماند که از بچگی عاشق سفر و رفتن فرنگ بودم! در این فکر و احوال بودم که ناگهان پسر عمه را در ایستگاه مترو دیدم و چنان این فکرها ناپدید شده که گویی داشتم همه شان را در کتابی می‌خواندم.

خدا می‌داند بعد از گذراندن یک روز در آن جعبه معلق فرنگی، دیدن یک دوست٫ یک هم وطن آن هم در مترو کثیف و فرسوده و باز هم فرنگی، چه حس امنیتی به آدم می‌دهد. هنوز دنبال بوی ایران بودم. اما شکر خدا از آن دست گونه‌های آدمی هستم که بر‌اساس نظریه داروین مشمول انقراض نیستند. به این ترتیب بود که فصل جدید زندگیم آغاز شد.

بی مقدمه

عاشق نوشتن باشی و نتوانی بنویسی، خیلی سخت است نه؟
مدت هاست که میخواهم وبلاگ بنویسم، هی نشد، هی نشد، باز هم نشد. روزها گذشت و بهانه های نوشتن تغییر کرد تا اینکه بالاخره آفتاب از غرب طلوع کرد! امروز صبح که از خواب بیدار شدم، آفتاب آرام گرفته اول پاییز درخانه افتاده و هوا خنکی دلچسبی دارد. اتاق نور خوش رنگی دارد. گفتم الان می نویسم و نوشتم!🙂 بعله

طلسم شکست! راستی امروز چندم مهر است؟