در فضای هیچ

نمی‌دانم شروع فصل جدید زندگیم از کجاست، خروج از ایران یا ورود به آمریکا. برای همین از زمان بی هویت شروع می‌کنم، آنجا که بر فراز کره زمین و بسیار بالاتر از ابرها شناور بودم. جایی که به هیچ کس تعلق نداشت اولین برخورد من با معنای تعلق بود. در فضای هیچ گرفتار شده بودم. در ساعت‌های اول پرواز هیچ احساسی نداشتم. از مادر، پدر و برادرانم طوری خداحافظی کردم که انگار به یک مسافرت چند روزه می‌روم. ولی الان اعتراف می‌کنم خداحافظی بسیار بدی کردم. همه را خیلی کوتاه بغل کردم و برای اینکه اشکم را نبینند یا اشکشان را در نیاورم سریع رفتم توی صف مسافرین تا بغضم را نبینند و حتی برای آخرین بار هم سر نچرخاندم که ببینمشان! ولی الان حسرت دوباره در آغوش گرفتنشان را دارم. به هر حال…

 این اولین سفری بود که به تنهایی می‌رفتم. می‌توانم بگویم اولین بار بود که به معنای واقعی دور از خانه زندگی می‌کردم.  در طول پرواز فقط توجهم به آدم های دور و برم بود که هم برایم بسیار بیگانه بودند و هم همنوع خودم بودند. اما بعد از بیست ساعت پرواز تنها حسی که برایم باقی ماند این بود که درون جعبه ای گیر کرده‌ام و هیچ راه خروجی هم نیست، ساعت ها بود با کسی حرف نزده بودم و ناگهان: «کسی را جایی جا گذاشته‌ام!» به نقشه پرواز نگاه می‌کردم آخرین خشکی اروپا را هم رد کرده بودیم و بر فراز اقیانوس اطلس بودیم.

«خیلی دور شدیم، نه نگه دارین خواهش می‌کنم، الان نیمی از روز گذشته و من حتی صدایش را نشنیده‌ام، می‌خوام ببینمش دلم براش تنگ شده!»

بقیه ساعت‌های لعنتی را در فاصله بین پنجره دستشویی و صندلی‌ام کنار دختر لال مانی گرفته‌ای از کشوری روس تبار گذراندم و به صدای تپش قلبم و زوزه ی این زندان سرد و تاریک گوش دادم.

بالاخره رسیدیم. آمریکا بود. اصلا حواسم نبود این جا همان جایی‌ست که بیش از یک سال با کلی امید درگیر مقدمات سفرش بودم. بدون این‌ که فکری در سرم باشد متعجانه به بقیه مسافران نگاه می‌کردم که چقدر صبورانه یک ساعت منتظر نشسته بودند تا خروجی هواپیما باز شود. نگویم صبورانه بگویم انگار نه انگار! در حالی‌که من دیگر صبرم سر آمده بود، کم مانده بود اعتراضات هواپیمایی راه بیندازم!

بالاخره تمام شد، بعد از آن همه استرس‌ها و مشکلات و اتفاق های عجیبی که برای من و رفیق سفر غربتم، روی داد همه چیز به خیر گذشت و پا به خاک آمریکا گذاشتم. حال من بودم و مردمانی زبان نفهم! همان جا بود که اولین ،… اسمش را بگذارم مثلا «فرار از قانون» در آمریکا را تجربه‌ی کردم. از یکی از پرسنل فرودگاه که داشت گاری دستی جابه‌جا می‌کرد پرسیدم از کجا می‌توانم یکی از این گاری‌ها را کرایه کنم که دیدم نگاهی به دور و برش انداخت، بعد یکی از آن‌ها را برای من گذاشت و رفت.

گیج پیدا کردن مترو بودم که به محل قرارم با پسر عمه‌ برسم که عاقبت با بدبختی پیدا شدم و چشمم به جمال نیویورک روشن شد. هیچ چیزش به تصور من نمی‌رفت. آن‌جا بودم که به خودم گفتم عجب غلطی کردم. «من اینجا چه میکنم. وسط این آدم های زبان نفهم. کی حال دارد از حالا به بعد انگلیسی بلغور کند. قربان سر ایران و مردمش برم من نخواستم. می‌خوام برگردم. مامان و بابا و دوستام رو ول کردم تک و تنها آمدم اینجا چیکار کنم.» باور دارم اگر راه برگشتی بود درنگ نمی‌کردم و خودم را می انداختم تو هواپیمایی که با آن آمده بودم، بعدش خودم رو میزدم به بی‌خیالی تا برسم ایران و بعد بنشینم زار زار گریه کنم که چه غلطی بود کردم و چرا برگشتم. البته ناگفته نماند که از بچگی عاشق سفر و رفتن فرنگ بودم! در این فکر و احوال بودم که ناگهان پسر عمه را در ایستگاه مترو دیدم و چنان این فکرها ناپدید شده که گویی داشتم همه شان را در کتابی می‌خواندم.

خدا می‌داند بعد از گذراندن یک روز در آن جعبه معلق فرنگی، دیدن یک دوست٫ یک هم وطن آن هم در مترو کثیف و فرسوده و باز هم فرنگی، چه حس امنیتی به آدم می‌دهد. هنوز دنبال بوی ایران بودم. اما شکر خدا از آن دست گونه‌های آدمی هستم که بر‌اساس نظریه داروین مشمول انقراض نیستند. به این ترتیب بود که فصل جدید زندگیم آغاز شد.

Advertisements