فصل اول: برخورد نزدیک از نوع مدرن؛ نیویورک

پیش از هر چیز بگویم که نیویورک خیلی با آنچه از این شهر در تخیل داشتم فرق میکرد، کثیف بود با آپارتمان های قدیمی. همسر پسر عمه دختر جوان آمریکایی اهل شمال بود که تا به حال ندیده بودمش. قبل از آن همه اش فکر میکردم که چطور باید با او ارتباط برقرار کنم اما او آن قدر گشاده رو بود که فقط کافی بود خودم باشم. در بدو ورود از خانه ی کوچکشان جا خوردم، هر چند بعد که خودم دنبال خانه گشتم کاملن نظرم عوض شد از بس که آپارتمان ها در این جا کوچک است!

نیویورک، شنیدن این اسم من را می برد به سالهای دبیرستان، دورانی که به داستان نویسی علاقه مند شده بودم و انگلیسی یاد میگرفتم و عاشق هر دو این ها بود و یک چیز در هر دوشان بسیار تکرار می شد، نیویورک. شهری پر از هنر، رمز و راز و زندگی. حتی تصور زندگی در آن برایم الهام نوشتن بود.

خیابان های منظم و موازی که با عدد نام گذاری شده، آسمان خراش های بسیار و بلند که آفتاب را از این شهر دزدیده است، زیر زمین هایی با نرده های سیاه و سطل بزرگ استوانه ای زباله و مردمی که در حاشیه خیابانها در تکاپو هستند. ساختمان هایی با طرح های ساده و پنجره های کوچک مستطیلی که با چند پله به در اصلی ساختمان می رسی. دری بسته شده بر روی تمام کنجکاویت که درون این ساختار ساده چه زیبایی هایی پنهان شده است.

درهای ساده ای در کوچه های فرعی که به یک بار یا کافه نیمه روشن باز میشود با قفسه ای از پوستر و کتاب و یا یک تئاتر کوچک در زیرزمینش.

بیشتر آن سه روز اقامتم را با سوزان گذراندم. در شهر قدم زدیم و بسیار زیاد گپ زدیم. او از خودش برایم گفت. این که به خاطر داشتن دوستانی فلسطینی و بلژیکی به مطالعه این دو کشور علاقه مند میشود. ابتدا به بلژیک میرود و بعد از یک سال کار از آنجا به بیروت میرود تا مطالعات فلسطین بخواند. هر چند بعد از برگشت به آمریکا نتوانسته کار مرتبط با رشته تحصیلی اش پیدا وعاقبت تصمیم گرفت تا در رشته جدیدی درس بخواند!

در منتهن چرخ زدیم و بحث های سیاسی و خاور میانه کردیم. به high road رفتیم و از مذهب، اسلام، مسیحیت و عشق گفتیم. به محله ی چینی ها و ایتالیایی ها -که پر از رستوران های دوست داشتنی بود- رفتیم و درباره رسوم و سنت ها و مادربزرگ هایمان گفتیم. او برایم تعریف کرد که آنها در کودکی فقط کارتن و فیلم های آمریکایی میدند و هیچ وقت کارتن های ژاپنی و اروپای شرقی نمیدیند! خلاصه پت و مت را نمی شناخت! در یک رستوران تایلندی نهار خوردیم و درباره روابط زن و مرد، تعهد و خیانت بحث کردیم.

 آخر دست به یک کافه کم نور با شیرینی هایی که به اندازه ظاهر هوس انگیزشان خوش مزه نبودند رفتیم (بعدها فهمیدم کلا شیرینی های اینجا به خوشمزگی ایران نیستند). آن جا پاتوق نویسنده ها و روشنفکرها بوده، یک جایی نزدیک دانشگاه کلمبیا که اگه گذرم دوباره به نیویورک بیفتد حتمن چند ساعتی را درش وقت میگذارنم و مینویسم. اینجا هم جدی ترین بحث های روشنفکرانه را کردیم! و من با ذهنیت یک جوان آمریکایی که بهتر است مدرن یا نواندیش بخوانمش آشنا شدم. که می داند اسراییل امروز فلسطین دیروز است. کسی که منتقد سیاست های کشور خودش هست٫ که خیلی کار میکند، مالیات زیادی می دهد و از وضع اقتصادی ناراضی است. مردم کشورش از نظر سطح آگاهی پایین تر از اروپایی ها میداند و آن چیزی را که من » فرهنگ نفع جمعی جامعه» می نامم را شایسته جامعه خودش نمی داند و علت رعایت بسیار مسایل فرهنگی (مثلا جمع کردن فضولات سگ هاشان در خیابان) را آموزش مکرر در مدارس می داند. اعتقاد دارد آمریکایی ها یک صفت بارز دارند و آن هم این است که خیلی کار میکنند. یک دختری مسیحی زاده که با پسری مسلمان ازدواج کرده و دولتش رامقصر بسیاری از مشکلات دنیا میداند و همچنین بسیار مهمان نواز است.

اولین برخورد من با یک جوان نو اندیش آمریکایی پنجره ای واقع گرایانه تر به سوی سرزمین که مقابلم بود باز کرد. اینکه فرهنگ آمریکایی ها آن چیزی نیست که در هالیوود نمایش داده می شود.

این را هم بگویم که او به عنوان میزبان همه ی حساب ها را پرداخت کرد و هیچ اصرار و التماس و قهر من به خرجش نرفت! اینجا بود که فهمیدم وقتی می گوید نه یعنی نه! تعارف معادل انگیسی ندارد! بله، فرصت مغتنمی بود خصوصا برای تقویت زبان انگلیسی.