برخورد نزدیک از نوع سنتی؛ ویرجینیا

از نیویورک با تمام ندیده هایش که روزها بلکه ماه ها وقت می طلبد خداحافظی کردم و عازم شهر مقصد شدم. مسیر را با اتوبوس رفتم. وقتی برای اولین بار وارد آمریکا می‌شوی اهل هر کجا که باشی چیزی که  بیش از همه توجهت را جلب می کند فاصله های زیاد ساختمان ها و بنا ها از هم است و همچنین پارکینگ های خیلی بزرگ. خلاصه این همه فضا آدم را می گیرد! خانه ها بدون هیچ حصار و دیواری و بدون هیچ پلکانی در سطح زمین ساخته می‌شود. این که مرز بین اندرونی و خیابان فقط یک در است حس نا امنی به من می داد. چیز عجیب دیگر این بود که  رودها و آبگیرها بسیار لب به لب زمین بود و حاشیه خیابان ها جدول کشی نشده بود!

چند روز اول را تا خانه ای برای اجاره پیدا کنم مهمان یک خانواده آمریکایی شدم. من اولین مهمانشان نبودم. قبلا هم چند بار به دانشجویان تازه وارد  خارجی مثل من اسکان داده بودند اما اولین مهمان ایرانیشان بودم. خانم و آقایی حدودا شصت ساله، بسیار مهربان و کنجکاو. اولین برخوردمان بسیار گرم و صمیمی بود و من اصلا احساس غریبگی با ایشان نمی کردم. قبل از این فکر نمی کردم روزی بتوانم این قدر راحت مهمان یک خارجی که هیچ وقت نمی شناختم بشوم. خانه شان را نشانم دادند و اتاق و حمامی را در اختیارم گذاشتند و بعد به مهمان خانه رفتیم. کمی از خودشان برایم گفتند و سوال های زیادی هم ازم پرسیدند؛ راجع به ایران، آب و هوایش، ماجراهای سفرم، تحصیلات و خانواده‌م. در عین حال کاملا مراقب بودند که وارد مسائل خصوصی نشوند.

خانه‌شان دکوراسیون آمریکایی داشت، شلوغ و پر از وسایل تزئینی به در و دیوار با چندین اتاق تو در تو و بدون سالن.  هر روز من را به دانشگاه می رساندند و به دنبالم می آمدند. یکبار به جایی دعوت داشتند و من در خانه‌شان تنها ماندم. برایم جالب بود که این قدر راحت به یک غریبه  اعتماد می‌کنند شاید چون دانشجو بودم.

از دعا خواندن قبل از غذا و هر یکشنبه به کلیسا رفتن دانستم که خانواده مذهبی هستند. هر چند اصلا فکرش را نمی کردم که با این همه آدم  مذهبی در آمریکا روبه رو شوم! عموما ساکنین شرقی و جنوبی امریکا مردمان مذهبی و سنتی تری هستند و این از بافت شهرهایشان هم پیداست که در هر کوچه اش یک کلیسا است! بعدتر با انجمن بزرگ و فعال مسیحیان آن جا آشنا شدم. البته باید بگویم که آن ها همیشه با احترام نسبت به دیگران و عقایدشان رفتار می کنند.

Photo1771