تهی از خویش

دستهایم تهی از روز است ، چشمهایم تهی از شبنم
و تو در تیرگی قلعه ی شب در دور ، تهی از خویشی
تهی از خویشی و تهی از من

آفتابی که در این دشت به ما بوسه نواخت
گم شده ، گم شده در پسِ دیوار غروب
دستهایم تهی از روز است ، چشمهایم تهی از شبنم

آسمانی که در این دشت به ما باران ریخت
رخت بر بسته و رفته است غریب
آسمانی که به ما باران ریخت ، آسمانی که به ما باران ریخت

دستهایم تهی از روز است ، چشمهایم تهی از شبنم
و تو در تیرگی قلعه ی شب در دور ، تهی از خویشی
تهی از خویشی و تهی از من

این آهنگ فوق العاده زیبا «دور» نام دارد با صدای محمد نوری. متاسفانه شاعرش را نمی دانم کیه! اگر کسی می‌داند لطفا معرفی کنه.

عجیب نیست آدم دلش برای خودش تنگ شود؟! با گوش دادن دوباره به این آهنگ که روزگاری هزاران بار شنیده بودمش یکباره دلم تنگ شد. برای اتاقم، میز و لپ تاپم، موسیقی هایی که گوش می دادم و خودم. خودم و افکارم. فرازها و نشیب هایی که پیمودم، اشکها و لبخندهایم، تب و تاب‌های عاشقانه‌م. لحظه لحظه‌ی آن دوران! اما از همه‌ی آن‌ها فقط یک تصویر باقی مانده که گویی حتی فاصله‌م با آن خاطرات از این‌جا تا ایران است!

نمی‌دانم از چه زمان ارتباطم با گذشته قطع شد وقتی از جغرافیایش خارج شدم یا وقتی ازدواج کردم. اما خوب یا بد، دنیایی که خاطرات و گذشته‌اش پاک شود برایم ترسناک است!

چه می شود کرد با زندگی، وقتی جا می‌گذاری و می‌روی؟ چه می‌شود کرد با زمان وقتی از چنگت می‌گیرد آن چه گذشته است را؟ چه می‌شود کرد با از دست دادن‌ها؟ با  آن چه و آن که بود و حالا دیگر نیست؟

تسلی من در مواجهه با چنین رنج‌هایی اغلب این بوده است: به روی خودت نیاور. پیش برو و پشت سر بگذار. آرام و بی تفاوت. انگار که نه انگار! بیاندیش که شاید همه‌ی آن روز‌ها را در خواب دیده‌ای، گویی خواب بوده‌ای. کم کم از یادت خواهد رفت و دردش آرام می‌گیرد. کمتر دلت تنگ خواهد شد وقتی اسیر گذشته نباشی. می‌گذرد. همین «اکنون» هم خود گذشته می‌شود و تو باز به روی خودت نخواهی آورد!!

تا به امروز که این متن را می‌نویسم این روش تسلی بخش بوده اما از عوارض جانبی و بلند مدتش اطلاعات کافی در دست نیست!
فعلن ابن الوقت باشید! 🙂

اولین ها …

وقتی سفر می کنی و زندگی جدیدی را آغاز می کنی کلی از «اولین ها» داری، شبیه وقتی که ازدواج می کنی.

اولین شبی را که «تنها» در آمریکا اقامت کردم در خوابگاه محقر دانشگاه بود خالی از همه چیز در طبقه پنجم. شبی که کاملا تک و تنها به سر بردم. هیچ چیزی همراه نداشتم نه کامپیوتر، نه تلفن و نه حتی آهنگ و موسیقی؛ شارژ موبایلم تمام شده بود و من حتی تبدیل برق هم نداشتم. اما اصلا غم انگیز نبود. فقط بود٬ مثل شبی از تمام شبها. فردایش در اولین صبح کنار پنجره اتاقم ایستادم رو به منظره ی زلال و شفاف بیرون ( این یکی از ویژگی های آمریکاست! هوای سالم). پرچم آمریکا در اهتزاز بود. آن جا بود که واقعا باور کردم دیگر از ایران خبری نیست.

اولین کلاس درسم. استادم اهل کره بود و من تقریبا چیزی از حرف هایش را نمی فهمیدم از بس که لهجه اش عجیب بود. به سبک احمقانه ای دانشجویان لیسانس، ارشد و دکترا با هم سر یک کلاس بودند و از آنجایی که من خیلی از حرف هایش را نمی فهمیدم مطمئن بودم که بقیه هم چیزی نمی فهمند! همه در سکوت مطلق سر کلاس نشسته بودند و کسی سوالی نمی پرسید. برای همین اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که آمریکایی ها هم مثل ما ( در امر سوال پرسیدن) چقدر اعتماد به نفسشان پایین است! البته درستی قضاوتم رو موکول میکنم به زمانی که نمرات پایان ترم آمد!

اولین خانه ای که گرفتم. با یک زن و شوهر ویتنامی یک خانه دو خوابه را شریک شدم. بماند که چقدر برای پیدا کردن خانه بدبختی کشیدم . بالاخره به محض پیدا کردن آن جا رضایت دادم. چشمم کور شده بود و نمی دید. قبل از این که به بقیه داستان بپردازم بگویم که چون در این جا همه مردمی از همه فرهنگی زندگی می کنند یاد میگیری که تعریفت از بعضی مسائل باید کالیبره شود. یکی از آن ها نظافت است! یادم است قبل از آمدن زمانی که داشتم فرم پیدا کردن هم خانه را پر می کردم ابتدا خودم را “خیلی تمیز” معرفی کردم اما بعد که کلاهم رو قاضی کردم دیدم دیگه خلی نه! من فقط “تمیز” هستم! بعد که آمدم اینجا و دنبال خانه می گشتم دیدم خیر٬ بنده از خیلی تمیز هم آن ورترم، برای این ها نوعی وسواسی محسوب می شوم!!

خلاصه، با در نظر گرفتن این که کلی دنبال خانه گشته بودم و جای مناسبی پیدا نکرده بودم و ظاهر آن خانه هم تمیز بود معامله خوبی به نظر رسید! خانه ای چوبی و قدیمی که به مضخرفی خانه های اجاره ای شمال بود! البته ظاهرا این مشکل از آمریکاست که هم خانه هایش زیاد عمر می کند و هم چوبی هستند. در ساختمان سازی اینجا اصلا به اندازه ما از مواد و مصالح استفاده نمی شود و شهرسازی این جا بسیار ساده و کم تجمل است. مثلا به جای تیرهای سیمانی سنگین و عظیم از تیرهای چوبی نازک و حتی جلا نخورده استفاده می کنند. یا مثل ما پیاده روها این قدر جدول سیمانی و جوی عمیق و بالا و پایین ندارد. مجددن٬ همه چیز به طرز استرس آوری به سطح زمین نزدیک است! از بلوک های جدولی رنگارنگ ما هم اینجا خبری نیست!! نمای عمده ساختمان ها و حتی فضاهای شهری از آجر و سیمان است تا سنگ های گرانیت گران قیمت که با گرما و سرما می ترکد! به هر حال این یک اصل آمریکایی است که هر چیزی ساخته می شود تا بسیار عمر کند. از بحث های تخصصی شهرسازی بگذریم!

در آن خانه ی کثیف اقامت گزیدم و اندکی بعد مفتخر به آشنایی با بقیه اهل خانه شدم. سوسک های آشپزخانه و باقی جانوران ریز! دايما استرس داشتم که مبادا این موذی های ریز وارد مواد غذایی م که با این همه بدبختی از ایران تا این جا کشانده بودم بشوند. شب سوم بود که توی چمدانم یکی از همین موذی ها را دیدم و نگو!!! برای اولین بار بعد از این سفربود که زدم زیر گریه! به حال خودم وغنایم از آب گذشته ام! که آخر این چه خبطی بود که کردم؟ “خانه و زندگی دسته گلم را ول کردم بیایم آمریکا؟! فکر کردم چه خبر باشد! حال ببین کجام! آمده م توی این خوک دونی! تازه توی خونه حبس هم شده م.” یکی از توصیه هایی که در بدو ورودم به این شهر شد این بود که بعد از تاریک شدن هوا بیرون نروم و اگر رفتم تا قبل از ۹ به خانه بر گردم!! خنده دار است نه؟! من که در ایران تازه ساعت 11 شب می رفتم دوچرخه سواری یا با مترو برمی گشتم خانه حالا انگار که در زندان حبس شده باشم.
از شدت خشم توی اتاقم راه می رفتم و اشک می ریختم. آن شب را هم در آن خوک دونی (نقل قول از زمان نگارش) به سر بردم تا از فردا صبحش دنبال جای بهتری بگردم. به زیارت خوک دونی های دیگر- که در رسیدن به معنی واقعی کلمه هیچ کوتاهی نکرده بودند- رسیدم! به این ترتیب پس از گشتن بسیار و با توجه به این که کلاسهایم هم شروع شده بود مجبور شدم دست دوستی به سوی موذی ها دراز کنم و مشکلاتم را با ایشان دوستانه حل کنم. حتی از خودم پرسیدم چرا من باید از این ها بدم بیاید مگر اینها مخلوقات خدا نیستند!!

روایت زندگی ام با زوج ویتنامی خود حدیث مفصلی هست که بعدا به سراغش خواهم رفت.

در فضای هیچ

نمی‌دانم شروع فصل جدید زندگیم از کجاست، خروج از ایران یا ورود به آمریکا. برای همین از زمان بی هویت شروع می‌کنم، آنجا که بر فراز کره زمین و بسیار بالاتر از ابرها شناور بودم. جایی که به هیچ کس تعلق نداشت اولین برخورد من با معنای تعلق بود. در فضای هیچ گرفتار شده بودم. در ساعت‌های اول پرواز هیچ احساسی نداشتم. از مادر، پدر و برادرانم طوری خداحافظی کردم که انگار به یک مسافرت چند روزه می‌روم. ولی الان اعتراف می‌کنم خداحافظی بسیار بدی کردم. همه را خیلی کوتاه بغل کردم و برای اینکه اشکم را نبینند یا اشکشان را در نیاورم سریع رفتم توی صف مسافرین تا بغضم را نبینند و حتی برای آخرین بار هم سر نچرخاندم که ببینمشان! ولی الان حسرت دوباره در آغوش گرفتنشان را دارم. به هر حال…

 این اولین سفری بود که به تنهایی می‌رفتم. می‌توانم بگویم اولین بار بود که به معنای واقعی دور از خانه زندگی می‌کردم.  در طول پرواز فقط توجهم به آدم های دور و برم بود که هم برایم بسیار بیگانه بودند و هم همنوع خودم بودند. اما بعد از بیست ساعت پرواز تنها حسی که برایم باقی ماند این بود که درون جعبه ای گیر کرده‌ام و هیچ راه خروجی هم نیست، ساعت ها بود با کسی حرف نزده بودم و ناگهان: «کسی را جایی جا گذاشته‌ام!» به نقشه پرواز نگاه می‌کردم آخرین خشکی اروپا را هم رد کرده بودیم و بر فراز اقیانوس اطلس بودیم.

«خیلی دور شدیم، نه نگه دارین خواهش می‌کنم، الان نیمی از روز گذشته و من حتی صدایش را نشنیده‌ام، می‌خوام ببینمش دلم براش تنگ شده!»

بقیه ساعت‌های لعنتی را در فاصله بین پنجره دستشویی و صندلی‌ام کنار دختر لال مانی گرفته‌ای از کشوری روس تبار گذراندم و به صدای تپش قلبم و زوزه ی این زندان سرد و تاریک گوش دادم.

بالاخره رسیدیم. آمریکا بود. اصلا حواسم نبود این جا همان جایی‌ست که بیش از یک سال با کلی امید درگیر مقدمات سفرش بودم. بدون این‌ که فکری در سرم باشد متعجانه به بقیه مسافران نگاه می‌کردم که چقدر صبورانه یک ساعت منتظر نشسته بودند تا خروجی هواپیما باز شود. نگویم صبورانه بگویم انگار نه انگار! در حالی‌که من دیگر صبرم سر آمده بود، کم مانده بود اعتراضات هواپیمایی راه بیندازم!

بالاخره تمام شد، بعد از آن همه استرس‌ها و مشکلات و اتفاق های عجیبی که برای من و رفیق سفر غربتم، روی داد همه چیز به خیر گذشت و پا به خاک آمریکا گذاشتم. حال من بودم و مردمانی زبان نفهم! همان جا بود که اولین ،… اسمش را بگذارم مثلا «فرار از قانون» در آمریکا را تجربه‌ی کردم. از یکی از پرسنل فرودگاه که داشت گاری دستی جابه‌جا می‌کرد پرسیدم از کجا می‌توانم یکی از این گاری‌ها را کرایه کنم که دیدم نگاهی به دور و برش انداخت، بعد یکی از آن‌ها را برای من گذاشت و رفت.

گیج پیدا کردن مترو بودم که به محل قرارم با پسر عمه‌ برسم که عاقبت با بدبختی پیدا شدم و چشمم به جمال نیویورک روشن شد. هیچ چیزش به تصور من نمی‌رفت. آن‌جا بودم که به خودم گفتم عجب غلطی کردم. «من اینجا چه میکنم. وسط این آدم های زبان نفهم. کی حال دارد از حالا به بعد انگلیسی بلغور کند. قربان سر ایران و مردمش برم من نخواستم. می‌خوام برگردم. مامان و بابا و دوستام رو ول کردم تک و تنها آمدم اینجا چیکار کنم.» باور دارم اگر راه برگشتی بود درنگ نمی‌کردم و خودم را می انداختم تو هواپیمایی که با آن آمده بودم، بعدش خودم رو میزدم به بی‌خیالی تا برسم ایران و بعد بنشینم زار زار گریه کنم که چه غلطی بود کردم و چرا برگشتم. البته ناگفته نماند که از بچگی عاشق سفر و رفتن فرنگ بودم! در این فکر و احوال بودم که ناگهان پسر عمه را در ایستگاه مترو دیدم و چنان این فکرها ناپدید شده که گویی داشتم همه شان را در کتابی می‌خواندم.

خدا می‌داند بعد از گذراندن یک روز در آن جعبه معلق فرنگی، دیدن یک دوست٫ یک هم وطن آن هم در مترو کثیف و فرسوده و باز هم فرنگی، چه حس امنیتی به آدم می‌دهد. هنوز دنبال بوی ایران بودم. اما شکر خدا از آن دست گونه‌های آدمی هستم که بر‌اساس نظریه داروین مشمول انقراض نیستند. به این ترتیب بود که فصل جدید زندگیم آغاز شد.